آسمان خراشیده را به لطف بارانش دوست دارم
قدم زدن زیر باران را، تنهایی
راه را برای مقصدش دوست دارم
مقصد را، بی چشم انتظار
...
کوه را به ترس پرتگاهش دوست دارم
سنگ را برای تکیه زدن
گل های زیر پا له شده را دوست دارم
عطر بغض های شبانه شان
...
دریا را به خشمش دوست دارم
ساحلش را بی آزار
معجزه را در دقایق پایانی دوست دارم
گرما را از تن تو چشیدن
...
عشق را بی معشوقه اش دوست دارم
خودم را برای تنهایی
من این عالم رویایی را بی تو دوست دارم
می مژده/15 بهمن بی برف
آن قدرمست هستیم که هیچ مسیر منحنی ما را به راه راست منحرف نمی کند.نه من تو را میبینم و نه تو مرا. تنها از آینه فرشته هایی را میبینم که هراسان به دنبال ما فریاد می زنند:" آهای!جاده در دست تعمیر است"
سازهای دلم با نتهای ترانه تو به صدا در می آورم تا شاید نوایی آشنا بشنوی و به دنبال آن بگردی تا شاید باز تو را دریابم.
شانه ای بر تار دلت میزنم تا بندی ز بند دگر بگشاید و باز در دلت لانه کنم.
آسمان نگاهت را بر غریبه تاریک میسازم تا تنها ستاره ی نورانی بر صفحه آن باشم،تا عمق نگاهت تنها مرا بیند..
لبانت را قفل عشق میزنم تا اسم من تنها کلید آن باشد و کلامی جز آن بیرون نیاید.
آن هنگام نفس در سینه حبس میکنم،چشمنام را بهم گره میزنم، با صدایی نه چندان ضعیف فریاد میزنم...
خدایا دوست دارم.
خداوند شکوه آدمی را بر زبانش و در تفکرش خلاصه کرد....
انسان حرف زدن را بهانه کرد و خود را برترین مخلوق دانست....
نگارش افکارش را بر صفحه ی عالم کشید و غرورش را در کلمه پنهان کرد.
.عمق بیان را در پشت پرده فکر باید جست!
آنجایی که هر آنچه میبینی وهر آنچه را که میشنوی، با طرح و نگاری ظریف حفظ خواهی کرد.
خط را کشیدند برای امتداد! امتداد دادن به فکر های به هم حلقه شده.
که آنچه تو میگویی و من میشنوم رنگی یکرنگ بگیرد.
نقطه خلاصه های حرفند و خطهای کشیده شکایت از عالم!
نیاز را به طرف آسمان میکشند و شرم را ریز حک میکنند!
براستی بهانه ای باید باشد برای نوشتن...
هر نوشته،هر خط خلاصه ای از من و توست.نوشته ای از خود به جای بگذار تا تو را همیشه ببینند و بخوانند.
در فصل زرد به دنیا آمده ام.. بر برگهای کهنه شده روی زمین…ریشه های پوسیده درختان گهواره ام.تن خسته جنگل کاشانه ام.
دست سرد باد نوازشم میداد.صدای ناله آب لالایی ام میگفت.
چشمانم رقص آرام برگها را میدید و گاهی هم فرار پرندگان را که این در آن در میزدند … به دنبال لانه ای به دنبال خانه ای..جایی برای گریستن.
دستان کوچک بی جانم جز تن زخمی درختان چیزی به دست نگرفته.
لبان همیشه در انتظارم جز اشکهای یخ زده باران چیزی نچشیده.
از لا به لای شاخه های سیاه و مرده درختان.. تلالوهای طلایی رنگ چشمانم را قلقلک میدهند…
گاهی هم هیکلهای بد قواره سنگها مرا به خنده وا میدارد.
دنیای من به همین خورده سنگها …خسته برگها و گل آبها ختم میشود.
شبها سیاهی جنگل مرا میمیراند و صبح هنگام ها نور مرا زنده می سازد.
صدها خاطره میسازد باران.باران …مادرم باران…
همه ما ز باران زاییده شده ایم.و با باران جاری هستیم و با باران خواهیم رفت…
با باران به اوج آسمان سفر میکنیم.و باز به قعر زمین باز خواهیم گشت.
تولد یعنی همین بازی.بازی بارانی.ای کاش پیکر من همیشه قطره های باران بود.ای کاش روح من همیشه هم چون باران روان بود.
گذشتن از تو گذشتن از سرابی بود که در کویر دلم همچون اقیانوسی پاک و زلال جلوه میکرد. قدمهای تو بر بوته خارهای کهنه است که در زیر پاهایت همچون مرمرهای سرد تلقی میکنند.
دستانت را بگشای، سخاوت را به آغوش بکش ... زمان مردنیست...
هوسهای بهارانه ات ارزش افسوس های فرداهایت را ندارد.خریدن ملک دل خسته بیچارگان است که نامت را جاودانه میسازد.ویران مساز اتاقکهای حلبی قاصدک ها را
غاصب قلبهای قرمز باش نه قلبهای تیره چه بسا که همین قلبهای تیره هلاکت سازند.
کارنامه زندگیت راهمچون آینه در برابر چشمانت قرار بده تا همیشه آماده پاسخگویی، به اعمالت باشی.
در چرخه بی رحم زمان شاهان هم گدایی کردند،زیر پلی برای روز گداییت انتخاب کن که توهم روزی گدای قلبهای واقعی خواهی شد.
فراموش مساز مرده بادی را که به یادگار گذاشتی وفراموش مساز ایمانی را که در قلب یادگاری به جا گذاشتی.
خاکسترهای سوخته مرا بادی از دستانت خواهد ربود و تنها سیاهی خاکسترم بر دستانت به جا میماند.
مشهد-۳۱ خرداد ۱۳۸۴
بر خلاف تصور پنجره بسوی یک دیوار آجر چین زرد باز شد ...!
پنداشتم که هنوز گرم خوابم و هذیان میبینم ... تصمیم گرفتم آب خنکی بر صورت پف کرده ام بزنم و حالی به حال دیگر تازه کنم!
سراغ شیر آب و آیینه رفتم ... تصویر آیینه تاریک و آب قطع بود!
گلویم از تشنگی داشت تلف میشد ... با حیران سوی یخچال رفتم تا آبی خنک بنوشم و عمری تازه به گلوی بیجانم بدهم ... اما هر چه کردم آبی از تنگ بیرون نیامد!
نگاهی به داخل آن انداختم ... خدای من آب یخ زده بود!
لیوان را داخل آکواریوم ماهی ها کردم و آب برداشتم ... لبم را بروی لیوان گذاشتم ...
آبی در لیوان نبود! آخر لیوان ته نداشت!
از سر در گمی دستم را بر سر کشیدم ! ... ترسیدم که این بار مو نداشته باشم!
چه شانسی!
موهایم سر جاش بود! ولی هر چه چنگ می انداختم چیزی در دستم نمی آمد!
کلافه بطرف در رفتم ... تا ببینم بیرون چه خبر است!؟
روزنامه ها باز چه سور و ساتی راه انداخته اند و این بار به ریش چه کسی گیر داده اند؟
در قفل بود! لگدی از حرص به در چوبی زدم ... در مثل شیشه شکست و خورد شد!
حس میکردم چشمانم دیگر جا برای بزرگ شدن ندارد! حیف که زمین و ملک خیلی گران شده بود وگرنه حتما قطعه ای می خریدم تا چشمانم راحت تر از تعجب قد بکشند!
به خارج از فضای قاطی پاتی خانه رفتم ...
وای که چه مصیبتی! ...
این دگر قابل قبول نبود ...
به جای درخت خرمالو، شکوفه های نارنج و حوض آبی با ماهی های قرمز رنگ بی خیال دنیا ... ! درختهای آهنی سبز شده که هر کدوم کم کم بیست سی طبقه بودند! هوا هم که رنگ سال پوشیده بود! خاکستری!
دیوانه وار طرف تخت آهنی قار قارکم رفتم ...
تمام راه دعا دعا میکردم که تختم این بار تبدیل به یک ماشین ظرفشویی نشده باشد!
چه شانسی! تنهاچیزی که عوض نشده بود همان تخت پوسیده ام بود!
با خودم گفتم که حتما خواب میبینم ... بهتراست بخوابم تا از این جهنم درکه رهایی یابم!
سرم را زیر پتویم بردم ... به صدای نفسهای تاریکم گوش میدادم و در ظلمت، چشمانم نوری را برای دیدن جستجو میکرد که ...
تازه متوجه شدم آن دنیای رنگی که پرندگانش بر سر شاخه های درخت مجنونش سکنی میکنند و آب روان غم زمین را میشویید و هوای آبی میزبان جشن ستارگان است خواب بوده ... این دنیا واقعیست!
آن دنیای زیبا را دیشب خواب میدیدم!
هر کدوم از ما آدمها با خاطراتی زندگی میکنیم...
خاطراتی که از لحظات و عمر خودمان ریشه گرفته اند ....
چه بسا که با این خاطرات خوش هستیم و گاهی هم از این خاطرات گریزان.
خاطرات همان روح دوم ما هستند که به دنبال هویت های گمشده ما در گذشته می گردند... و در پی رد پایی از چراها و بایدها و نبایدها در اعماق لحظات به خاک سپرده شده میگردند. .
خاطرات همان درس تاریخ زندگی معنوی ما هستند، چراغی برای پیدا کردن راه در آینده، پلی برای عبور از حوادث تکراری.
آینده با خاطرات پیوندی جدا ناپذیر دارد.ما آینده خود را از تاثیرات گذشته میسازیم..هر چند اگر دستی در نوشتن آینده خود داشته باشیم.
همه به افسوس اشتباهات گذشته، امروز به فکر مینشینند و فردا با تکرار همان اشتباه روزی را به ناآبادی میکشانند.
ذهن های خام ما با همین خاطرات پخته میشوند...نه سپیدی گیسوان و خط خوردگی های صورتمان..
فرار از خاطرات بد در واقع همان فرار از تجربه هاست،که این کار دست کمی از خیانت به خویشتن خویش ندارد.
همیشه هنگام آرامش سری به خاطرات خوش یا همان تصاویر زیبایی که همچون گرد و غباری روی ذهن نشسته میزنیم،با چشمان بسته و تبسمی سبک به یاد روح آرام خود می افتیم..
پس چه بهتر است که امروزمان را درست بسازیم و از گذرگاه ثانیه های تکرار ناپذیر آرام و با فکر عبور کنیم تا همیشه در آینده خاطرات شیرین داشته باشیم.امروز را خوب بزستیم نه برای امروز بلکه برای امروزهای آینده.
خداوندا در این لحظه که به قلبم نزدیکتری، مرا یاری ده تا خاطرات خوش برای فرداهایی روشن بسازم.